تبليغاتX
به وبلاگ سكوت ني خوش آمديد
سکوت زندگیم پراززمزمه های دلتنگیست



  من كويري بيش نيستم
 
تشنه باران احساس
 
تركهايم
 
زخمهاي بيشمار روزگارند
 
به وسعتم ننگر
 
كه هيچ درآن نيست
 
جز خشكيده گُلي به نام دل
 
شايد اگر گاهي سر بر مي آورد
 
گمانش آبي يافته است
 
نميداند سرابي بيش نيست
 
نميداند
 
كسي را ياراي ماندن دركوير نيست
 
نميداند
 
نميداند
 
وخوش باورانه بازهم
 
جاي قدمها را نظاره ميكند
 
كه شايد اويي كه مي رود
 
ازهمين راه برگردد
 
چه دلخوشي عبسي
 
چه روياي تلخي
 
كاش اندكي باران ببارد
 
نم چشمهايم نيز خشك شده اند
 
كاش ببارد

 

شعرازخودم

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 14:15  توسط معین  | 



سبد سيب به دست

پاي سجاده عشق

سجده اي خواهم كرد

گر بيايي ازراه

نه بهار است اينجا

نه بهاري اين دل

تا نيايي

تا نگويي

تا نبيني

نه دگر ميخندم

نه دگر بارسفرميبندم

همچو خشكيده گلي

درمرداب

تك وتنها مي مانم

تابيايي از راه

پاي سجاده عشق

سجده اي خواهم كرد

گر بيايي از راه

 

 

                      شعرازخودم

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 13:53  توسط معین  | 



 

وقت تنگ است

سفري مي خواهم

 اندازه يك تنهايي

به دياري دور

وقت تنگ است

مسافر خسته ، زپاي افتاده

ومن اينجا سردرگم

حيرانم ، به كجا بايد رفت

وقت تنگ است

درگريزم ازخويش

از خودِ  خود

ازنيمه جان مانده

وقت تنگ است

دلم اندازة قطره آبي

نمناكي چشم ميخواهد

تاكه سيراب كند

كوير دلتنگي را

وقت تنگ است

ومن تنها در خيالم

در گريزم ازخويش

از خودِ خود

ازنيمه جان مانده

وقت تنگ است

سفري ميخواهم

 

 

                  شعر ازخودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 17:45  توسط معین  | 



 

كاش ميشدشقايق راجورديگر ديد


 
كاش ميشد ازاقاقي گلي ديگرچيد


 
كاش ميشد صداي ساز راكوك كرد


 
كاش ميشد دشت رامملو ازاحساس كرد


 
كاش ميشد ازسكوت واژه ساخت


 
كاش ميشد عشق راتقسيم كرد


 
كاش ميشد لاله رادرنگاه دوست كاشت


 
كاش ميشد برديواربي كسي ازغم تنهايي نگاشت


 
كاش ميشد ازغم نگفت واشك نريخت


 
كاش ميشد كوله غم ،به ديوارها آويخت


 
كاش ميشد يك نفس فريادزد


 
كاش ميشد بي مهابادادزد


 
كاش ميشد بادلي همسازبود


 
كاش ميشد محرم اسرار بود


 
كاش ميشد صبح راآغاز كرد


 
كاش ميشد حرف دل را راز كرد


 
كاش ميشد شب رانخفت


 
كاش ميشدتاسحر راشعر گفت


 
كاش ميشد تاقيامت راگريست


 
كاش ميشد بي تمنا بود وزيست


 
كاش ميشد ازواژه ها تصوير ساخت


 
كاش ميشد درزمانه رنگ نباخت


 
كاش ميشد غزل رابوي مي صيقل دهد


 
كاش ميشد جواب مستي ليلي رافقط مجنون دهد


 
كاش ميشد كوه رافرهادهمواركند


 
كاش ميشد شيرين از او هم يادكند


 
كاش ميشد كسي اين دل را آرام كند


 
كاش ميشد شادي جاي غم سكني كند


 
كاش ميشد ديگررويا نبود


 
كاش ميشد حرف دل راسرود

شعرازخودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 9:51  توسط معین  |